بیترین - Bitrin
مطالب جالب - مطالب علمی - ترفند کامپیوتر - ترفند موبایل - مطالب مذهبی - مطالب اجتماعی - آموزش آشپزی - طالع بینی - شعر و ادبیات - تصاویر و عکس های جالب - مطالب طنز - داستان کوتاه
  ساعت  
  سخن بزرگان  
ارزش هر کس به قدر خرد اوست (بزرگمهر)
  کلام نور  
از شوخي خودداري كن زيرا شوخي جلوه معنوي ترا مي زدايد . حضرت امام موسی کاظم (ع)
  لطیفه  
غضنفر دستش شكسته بوده ، از دكتر می ‌پرسه : بعد از اينكه گچ دستمو باز كردم می ‌تونم ويلن بزنم ؟ دكتر می ‌گه : بله می ‌تونيد . غضنفر می ‌گه : آخ چه خوب شد چون قبلا نمی ‌تونستم !
  اس ام اس  
خواص گوسفند :1-بو مي دهد 2-سبزي مي خورد 3- گاهي مي خوابد 4-پرواز نمي کند 5-مسیج هاي سر کاري را با دقت مي خواند.

محصولات روز







تعداد بازدید این وبلاگ تا کنون : 1024
هر چی دوس داری
من زنم یا مرد

من زنم یا مرد؟

خونه مشغول کاربودم که دخترم بدو بدو اومد و پرسيد .

دخترم : مامان تو زني يا مردي ؟

من : زنم ديگه پس چي ام ؟

دخترم : بابا ، چي اونم زنه ؟

من : نه ماماني بابا مرده .

دخترم : راست ميگي مامان ؟

من : آره چطور مگه ؟

دخترم : هيچي مامان ! ديگه كي زنه ؟

من : خاله مريم ، خاله آرزو ، مامان بزرگ

دخترم : دايي سعيد هم زنه ؟

من : نه اون مرده !

دخترم : از كجا فهميدي زني ؟

من : فهميدم ديگه مامان، از قيافه ام .

دخترم : يعني از چي ؟ از قيافه ات؟

من : از اينكه خوشگلم ،

دخترم : يعني هر كي خوشگل بود زنه‌ ؟

من : اره دخترم

دخترم : بابا از كجا فهميد مرده

من : اونم از قيافش فهميد . يعني بابايي چون ريش داره و ريشهاشو ميزنه و زياد
خوشگل نيست مرده !

دخترم : يعني زنا خوشگلن مردا زشتن ؟

من : آره تقريبا .

دخترم : ولي بابايي كه از تو خوشگل تره

من : اولا تو نه شما بعدشم باباييت كجاش از من خوشگل تره ؟

دخترم : چشاش

من : يعني من زشتم مامان ؟

دخترم : آره

من : مرسي

دخترم : ولي دايي سعيد هم از خاله خوشگلتره !!

من : خوب مامان بعضي وقتها استثنا هم هست

دخترم : چي اون حرفه كه الان گفتي چي بود

من : استثنا يعني بعضي وقتها اينجوري ميشه

دخترم : مامان من مردم

من : نه تو زني

دخترم : يعني منم زشتم

من : نه مامان كي گفت تو زشتي تو ماهي ، ولي تو الان كودكي

دخترم : يعني من زن نيستم ؟

من : چرا جنسيتت زنه ولي الان كودكي

دخترم : يعني چي ؟

من : ببين مامان همه ي آدما شناسنامه دارن كه توي شناسنامه شون جنسيتشون مشخص
ميشه جنسيت تو هم توي شناسنامه ات زنه .

دخترم : يعني منم مامانم ؟

من : اره ديگه تو هم مامان عروسكهاتي

دخترم : نه ، مامان واقعي ام ؟

من : خوب تو هم يه مامان واقعي كوچولو براي عروسكهات هستي ديگه

دخترم : مامان مسخره نباش ديگه من چي ام ؟

من : تو كودكي

دخترم : كي زن ميشم ؟

من : بزرگ شدي

دخترم : مامان من نفهميدم كيا زنن ؟

من : ببين يه جور ديگه ميگم . كي بتو شير داده تا خوردي بزرگ شدي

دخترم : بابا

من : بابات كي بتو شير داد ؟ !!!!!!!!!!

دخترم : بابا هر شب تو ليوان سبزه بهم شير ميده ديگه

من : نه الان رو نمي گم ، كوچولو بودي ؟

دخترم : نمي دونم

من : نمي دونم چيه ؟ من دادم ديگه

دخترم : كي؟

من : اي بابا ولش كن ، بين مامان ، زنها سينه دارن كه باهاش به بچه ها شير ميدن
، ولي مردا ندارن

دخترم : خب بابا هم سينه داره

من : اره داره ولي باهاش شير نمي ده !! فهميدي

دخترم : خوب منم سينه دارم ولي شير نمي دم پس مردم .

من : اي بابا ببين مامان جون خودت كه بزرگ بشي كم كم مي فهمي .

دخترم : الان مي خوام بفهمم .

من : خوب هر كي روسري سرش كنه زنه هر كي نكنه مرده

دخترم : يعني تو الان مردي ميريم پارك زن ميشي

من : نه ببين ، من چيه تو ميشم ؟

دخترم : مامانم

من : خوب مامانا همشون زنن و باباها همشون مردن

دخترم : آهان فهميدم .

من : خدا خيرت بده كه فهميدي ، برو با عروسكهات بازي كن

نيم ساعت بعد

دخترم : مامان يه سوال بپرسم

من : بپرس ولي در مورد زن و مرد نباشه ها

دخترم : در مورد ماهي قرمزه است .

من : خوب بپرس

دخترم : مامان ماهي قرمزه زنه يا مرده ؟!!!!!!!!!!!!!!!!!

 


انشا یک بچه دبستانی در مورد ازدواج

نام : كمال    

كلاس :دوم دبستان    

موزو انشا : عزدواج!   

هر وقت من يك كار خوب مي كنم مامانم به من مي گويد بزرگ كه شدي برايت يك زن خوب مي گيرم.

تا به حال من پنج تا كار خوب كرده ام و مامانم قول پنج تايش را به من داده است.

حتمن ناسرادين شاه خيلي كارهاي خوب مي كرده كه مامانش به اندازه استاديوم آزادي برايش زن گرفته بود. ولي من مؤتقدم كه اصولن انسان بايد زن بگيرد تا آدم بشود ، چون بابايمان هميشه مي گويد مشكلات انسان را آدم مي كند. 

 در عزدواج تواهم خيلي مهم است يعني دو طرف بايد به هم بخورند. مثلن من و ساناز دختر خاله مان خيلي به هم مي خوريم.

از لهاز فكري هم دو طرف بايد به هم بخورند، ساناز چون سه سالش است هنوز فكر ندارد كه به من بخورد ولي مامانم مي گويد اين ساناز از تو بيشتر هاليش مي شود.

در عزدواج سن و سال اصلن مهم نيست چه بسيار آدم هاي بزرگي بوده اند كه كارشان به تلاغ كشيده شده و چه بسيار آدم هاي كوچكي كه نكشيده شده. مهم اشق است !

اگر اشق باشد ديگر كسي از شوهرش سكه نمي خواهد و دايي مختار هم از زندان در مي آيد

من تا حالا كلي سكه جم كرده ام و مي خواهم همان اول قلكم را بشكنم و همه اش را به ساناز بدهم تا بعدن به زندان نروم.  

 
مهريه و شير بلال هيچ كس را خوشبخت نمي كند.

همين خرج هاي ازافي باعث مي شود كه زندگي سخت بشود و سر خرج عروسي دايي مختار با پدر خانومش حرفش بشود.

دايي مختار مي گفت پدر خانومش چتر باز بود.. خوب شايد حقوق چتر بازي خيلي كم بوده كه نتوانسته خرج عروسي را بدهد. البته من و ساناز تفافق كرده ايم كه بجاي شام عروسي چيپس و خلالي نمكي بدهيم. هم ارزان تر است ، هم خوشمزه تراست تازه وقتي مي خوري خش خش هم مي كند!  

 
اگر آدم زن خانه دار بگيرد خيلي بهتر است و گرنه آدم مجبور مي شود خودش خانه بگيرد. زن دايي مختار هم خانه دار نبود و دايي مختار مجبور شد يك زير زميني بگيرد. ميگفت چون رهم و اجاره بالاست آنها رفته اند پايين! اما خانوم دايي مختار هم مي خواست برود بالا! حتمن از زير زميني مي ترسيد. ساناز هم از زير زميني مي ترسد براي همين هم برايش توي باغچه يك خانه درختي درست كردم. اما ساناز از آن بالا افتاد و دستش شكست. از آن موقه خاله با من قهر است.

قهر بهتر از دعواست. آدم وقتي قهر مي كند بعد آشتي مي كند ولي اگر دعوا كند بعد كتك كاري مي كند بعد خانومش مي رود دادگاه شكايت مي كند بعد مي آيند دايي مختار را مي برند زندان!

البته زندان آدم را مرد مي كند.عزدواج هم آدم را مرد مي كند، اما آدم با عزدواج مرد بشود خيلي بهتر است! 

اين بود انشاي من.

 


عشق بدون قید و شرط

 

سرباز قبل از اینکه به خانه برسد با پدر و مادر خود تماس گرفت و گفت: ((پدر و مادر عزیزم جنگ تمام شده و من می خواهم به خانه برگردم؛ولی خواهشی از شما دارم. رفیقی دارم که می خواهم او را با خود به خانه بیاورم.))

 

پدر و مادر او در پاسخ گفتند: ((ما با کمال میل مشتاقیم که او را ببینیم.))

 

پسر ادامه داد : ((ولی موضوعی است که باید در مورد او بدانید؛ او در جنگ بسیار آسیب دیده و در اثر برخورد با مین یک دست و یک پای خود را از دست داده است و جایی برای رفتن ندارد و من می خواهم اجازه دهید او با ما زندگی کند.))

 

پدرش گفت: ((ما متاسفیم که این مشکل برای دوست تو به وجود آمده است. ما کمک می کنیم تا او جایی برای زندگی در شهر پیدا کند.))

 

پسر گفت: ((نه؛ من می خواهم که او در خانه ما زندگی کند.)) آنها در جواب گفتند: ((نه؛ فردی با این شرایط مو جب دردسر ما خواهد بود.ما فقط مسئوول زندگی خودمان هستیم و اجازه نمی دهیم او آرامش زندگی ما را بر هم بزند. بهتر است به خانه بازگردی و او را فراموش کنی.))

 

در این هنگام پسر با ناراحتی تلفن را قطع کرد و پدر و مادر او دیگر چیزی نشنیدند.

چند روز بعد پلیس نیویورک به خانواده پسر اطلاع داد که فرزندشان در سانحه سقوط از یک ساختمان بلند جان باخته و آنها مشکوک به خودکشی هستند.

پدر و مادر آشفته و سراسیمه به طرف نیویورک پرواز کردند و برای شناسایی جسد پسرشان به پزشکی قانونی مراجعه کردند.

 

با دیدن جسد؛ قلب پدر و مادر از حرکت ایستاد.

پسر آنها یک دست و پا نداشت

.

.

.

.

.

.


 
حتی زمانی که تردید داریم قلب ما در یقین است

سلام

بعد از چند ماه یه دوسته خوب من و یاد وبلاگم تو تکبرگ انداخت

الان که اومدم حس می کنم چقد دلم واسه اینجا تنگ شده بود

هورا به خودممممممممممم


یار بی وفا

یاری که مرا کرده فراموش تویی

با مدعیان کرده هم اغوش تویی

صد بار بنالم من از این دل زارم

یک بار از درد و دلم نکند گوش تویی

ما زهره و خورشید به یک جا ندیدیم

خورشید رخ زهره تا بناگوش تویی

در کوی غمت خار منم زار منم

در چشم و دلم نیش تویی نوش تویی

مدهوشی و مستی نه گناه دل زارم

چون مد هوش ربایی و هوش تویی

خون خوردی و لب به شکایت نگشادم

همدرد منی غنچه ی خاموش تویی

اغوش تو بحری چون حلال است

باز ایی که شایسته ی اغوش تویی


صفحه قبل 1 2 صفحه بعد

مطالب  1 تا 5 از تعداد کل 8 یافته را مشاهده میکنید!

Untitled 2
lima

 
 

نام حقیقی :  lima
تاریخ تولد : 1370/05/15
موقعیت : ایران - -
جنسیت : زن

 
ارسال پیام
محصولات روز






طالع بینی | فروشگاه خانه | قوانین
  lima.
بازیابی کلمه عبور | عضویت   کلمه رمز
نام کاربری